غزل شمارهٔ ۸۶۷
بماندم چیز و کس را انت حسبیبراندم خار و خس را انت حسبی
پر و بالی گشادم در هوایتشکستم این قفس را انت حسبی
ترا خواهم ترا خواهم به جز تونخواهم هیچکس را انت حسبی
همین خواهم که حیران تو باشمنه بینم پیش و پس را انت حسبی
درون دل نمیدانم چه غوغاستنخواهم این جرس را انت حسبی
درون سر نمیدانم چه سوداستنخواهم بوالهوس را انت حسبی
نفس بی یاد تو گر میزند فیضنخواهم آن نفس را انت حسبی