غزل شمارهٔ ۸۵۰
دل گیرد و جان بخشد آن دلبر جانانهویران چو کند بخشد صد گنج بویرانه
دل شد ببر دلبر جان رفت ز تن یکسروز عقل تهی شد سر کس نیست درین خانه
بس زلف دهد بر باد آنزلف خم اندر خمبس عقل کند غارت آن نرگس مستانه
سویم بنگر مستان هوش و خردم بستاندیوانه و مستم کن مستم کن و دیوانه
گه پند دهد واعظ گه توبه دهد زاهدیارب که مرا افکند در صحبت بیگانه
غم میکشدم مطرب بر تار بزن دستیدیوانه شدم ساقی در ده دو سه پیمانه
آن منبع آگاهی گفتا که چه میخواهیگفتم که چه میخواهم جانانه و پیمانه
پیمانه و جانانی جانانه و پیمانیاین نشکندم پیمان آن از کف جانانه
پیمانه بکف کردم در مجمع بیهوشانگویند کئی گویم دیوانهٔ فرزانه
تیغ ار بصدف ناید دردانه بکف نایدبشکن صدف هستی ای طالب دردانه
ای در دل و جان من تا چند نهان از مننشنیده کسی هرگز خمخانهٔ بیگانه
یکبار دو چارم شو روزی دو سه یارم شوفیض از تو بود تا کی چون استن حنانه