غزل شمارهٔ ۸۴۷
ندارم خان و مانی حسبی اللهنخواهم آب و نانی حسبی الله
من از کون و مکان بیزار گشتمشدم در لامکانی حسبی الله
جهانرا خط بیزاری کشیدمچو خود گشتم جهانی حسبی الله
بستی طرفی از جان و نه از دلنه دل خواهم نه جانی حسبی الله
مرا جانان پسند آمد نخواهمنه اینی و نه آنی حسبی الله
نمیگیرم چو در دست من آمدبموی او جهانی حسبی الله
در این آتش خوشم رضوان میارابرای من جنانی حسبی الله
نعیم آتش عشقش مرا بسبهشت جاودانی حسبی الله
چو یار آمد ز در خاموش شو فیضعیان شد هر بیانی حسبی الله