غزل شمارهٔ ۸۳۲
یا رب این مهجور را در بزم وصلت بار دهار می روحانیانش ساغر سرشار ده
دل بجان آمد مرا زین عالم پر شور و شرراه بنما سوی قدسم عیش بی آزار ده
سخت میترسم که عالم گردد از اشگم خرابیا رب این سیلاب خون را ره بدریا بار ده
در فراقت مردم ایجان جهان رحمی بکنیا دلم خوش کن موعدی با به وصلم بار ده
دل همیخواهد که قربانت شود در عید وصلجام لاغر را بپرور شیوهٔ این کار ده
تیره شد جان و دلم از امتزاج آب و گلسینه را اسرار بخش و دیده را انوار ده
عقل جزئی از سرم کن دور و عقل کل فرستزنگ غم بزدای از دل شادی غمخوار ده
تا بکی مخمور باشند از می روز الستعاکفان کوی خود را باده اسرار ده
هر گروهی را ز فضلت نعمتی شایسته بخشزاهدان را وعد جنت عاشقان را بار ده
یا رب آنساعت که از دهشت زبان ماند ز کارفیض را الهام حق کن طاقت گفتار ده