غزل شمارهٔ ۸۲۹
بیا زاهد مرا با حضرت تو کار افتادهز کردارت نگویم کار با گفتار افتاده
ترا جمع است خاطر از ره عقبی دلت خوش بادمرا زین ره ولیکن عقدهٔ بسیار افتاده
بنزد تست آسان زهد چون او را ندیدستیبنزد من ولی این کار بس دشوار افتاده
تو پنداری به جز راه تو راهی نیست سوی حقدلت در پردهٔ پندار از این پندار افتاده
ز حسن روی ساقی و ز صوت دلکش مطربمرا سر رفته از دوش ار ترا دستار افتاده
ترا زهد و مرا مستی ترا تقوی مرا رندیترا آن کار افتاده مرا این کار افتاده
ترا راه مسلمانی گوارا باد و ارزانیمرا گبری خوش آمد کار با زنار افتاده
توئی در بند آرایش منم در بند افزایشتوئی بر مسند عزت من اینجا خوار افتاده
توئی در بند دستار و منم در بستن زنارتوئی بر منبر و من بر در خمار افتاده
منم چون فیض بر کاری که آن تقدم بکار آیدتو از کاری که کار آید ترا بیکار افتاده