گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۸

دلم در وادی خونخوار عشقی زار افتادهدلم را با بلا و محنت و غم کار افتاده
ز بزم روح افزای وصال یار خود ماندهبزندان فراق و صحبت اغیار افتاده
رقیبان جمله در عیشند و آسایش بکام دلمنم در کوی او بیمار و بی تیمار افتاده
ندارم دست و پای زاری و اسباب غمخواریکه دست و پای زاری نیز چون من زار افتاده
نمیدانم چه گویم چون کنم با درد بیدرمانزبان و دستم از گفتار و از کردار افتاده
همه کس عافیت یابند از لطف حبیب خودمن از لطف حبیب خویشتن بیمار افتاده
بنزد سید خود بندگان را عزتی باشددریغ از من بنزد سید خود خوار افتاده
ز بس از جا سبک خیزد به تار موئی آویزددل هر جائیم از دیدهٔ خونبار افتاده
بفریاد دل زارم رس ای دلدار دلدارانببویت فیض در دنبال هز دلدار افتاده