گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۲

ای ز کویت ره گذر بستهغیرتت بر نظاره در بسته
دسته دسته ز گلشن آمده گلپیش رخسار تو کمر بسته
نشود خسته تا به تیر نظربر جمالت حیا سپر بسته
بر جبینت ز شرم نظارهقطره قطره گهر عرق بسته
همه شب آسمان بچندین چشمبر سراپای تو نظر بسته
میگشاید دلت ز نالهٔ مابر دعا زان در اثر بسته
جذبهٔ عشق در دل حسنتعاشقانرا ره سفر بسته
غم تو دل گشاست ز آنرو دلدر اندیشهٔ دگر بسته
تا بکوی توفیض یافته راهخدمتت را بجان کمر بسته