گنج

غزل شمارهٔ ۸۰۸

قصه اندوه دل بسیار شد خاموش شوهر که بشنید این انین بیمار شد خاموش شو
حرف درد عاشقان داروی بیهوشی بودز استماع آن دلم از کار شد خاموش شو
یاد ایامی که فخر نیکمردان بود عشقچون حدیث عشقبازی عار شد خاموش شو
گوهر اسرار شاید کی بدست سفله دادبس سر از گفت زبان بر دار شد خاموش شو
ذکر این افسانه ممکن بود تا در خواب بودفتنه اکنون زین صدا بیدار شد خاموش شو
تاکنون در پرده بود این راز و درها بسته بودزاهد از بوی سخن هشیار شد خاموش شو
گفتن اسرار با یاران بخلوت می‌توانمجلس ما مجمع اغیار شد خاموش شو
چون ز ظاهر میزنم دم آفت دم خفته استگفتگو چون کاشف اسرار شد خاموش شو
هیچ دانستی چه آمد رفته رفته بر زبانآنچه اخفا خواستیش اظهار شد خاموش شو
نو بنو باید سخن در بیت بیت و حرف حرفیکسخن در یکغزل تکرار شد خاموش شو
امر فرمائی بخاموشی و خودگوئی سخنشرح کتمان سخن طومار شد خاموش شو
خواست تا رمزی بگوید شد عنان از دست فیضگفتمش ناگفتنی بسیار شد خاموش شو