غزل شمارهٔ ۷۸۱
ای بت خوش لقا بیا چشم نزار من به بینکلبهٔ من دمی درا ناله زار من به بین
خون چکدم ز دیدها بر رخ زرد جا بجاسوی من آ بعزم سیر نقش و نگار من به بین
شد همگی ز غصه خون از ره دیده شد برونغرقه بخون دل شدم جیب و کنار من به بین
عشق ز دیده برد خواب از دل و جان گرفت تابدر جگرم نماند آب رونق کار من به بین
داغ غم تو میبرم بر سر تربتم بیاشعله داغ غم نگر شمع مرا ز من به بین
فیض چو شکوه میکند با دل او چه کردهٔآینه کن ز کار خود صورت کار من به بین
هیچ وفا نمیکند غیر جفا نمیکندروی بما نمیکند لطف نگار من به بین