گنج

غزل شمارهٔ ۷۷۷

چه شد گر کفر زلفت شد بلای دینپریشانی گهی بر هم زند آئین
ز هر موئی هزاران دل فرو ریزدبه جنبانی خدا را طرهٔ مشگین
پریشانست در سودای آن بس دلدلم سهلست اگر زان زلف شد غمگین
بگردن پیچم آن طره یا بازواسیر و بنده‌ام گر آن کنی ور این
بود دلها از آن آشفته و در تابتو خواه آشفته سازش خواه کن پرچین
به بویش کی رسد مشگ ختن حاشاز عطرش وام می‌گیرد خطا و چین
شب یلداست خورشیدی در آن پنهانز هر چینش نماید ماه با پروین
نمی‌یارم سخن از طول آن گفتنکه طول آن گذشت از چین و از ماچین
نهایت چون ندارد وصف زلف تودرین سودا سخن را فیض کن سرچین