غزل شمارهٔ ۷۶۰
از دست من گرفت هوا اختیار منخون جگر نهاد هوس در کنار من
بر من چو دست یافت گرفت و کشان کشانهر جا که خواست بر دل من مهار من
گشتم بسی بکوه و بیابان و شهر و دهاهل دلی نیافتم آید بکار من
اغیار بود آنکه مرا یار مینمودهرگز نشد دوچار من آن یار پار من
یکبار هم گذر نفتادش باتفاقبختی نمی شود بغلط هم دوچار من
یکره مرا بمهر و وفا وعده نکرددر خوشدلی نزد نفسی روزگار من
بس کن دلا ز شکوه ره شکر پیش گیربا من هر آنچه کرد نکو کرد یار من
میخواستم ز خلق نهان درد خویش رافرمان نمیبرد مژه اشکبار من
من چون کنم چو می نتواند نهفت رازآینه ایست فیض دل بی غبار من