گنج

غزل شمارهٔ ۷۵۶

دلی داشتم رفت از دست منکجا آید آن یار در شست من
نه بشناختم قدر والای دلربود از کفم طالع پست من
همه تار و پودم ز دل رسته بودکنون رفت آن مایهٔ هست من
دلی را که پروردهٔ عقل بودفکند ان هوای زبر دست من
ز دست هوا جام غفلت کشیدکی آید بهوش این سر مست من
گشادم ره طبع و بستم خردفغان از گشاد من و بست من
مگر حق گشاید دری فیض راو گرنه چو می‌آید از دست من