گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۵

تنم از خاک شد پیدا شود در خاک هم پنهانز جان تن بروید جان بماند شاد جاویدان
بجز عشقم که سازد پاک ازین خاک کدورت ناکبیا تا ماهی گردم درین دریای بی پایان
ببندم خویش را بر عشق و بندد خویش را بر منندارم دستش از دامن ندارد دستم از دامان
من و این عشق پر آشوب عشق و این سر پر شورنهم سر بر سر این کار تا از تن برآید جان
بمانم نقش عاشق را پس آنگه بگذرم از عشقبجز معشوق یکتائی نه این ماند مرا نه آن
شوم محو جمال او بسان ذره در خورشیدشوم گم در خیال او بسان قطره در عمان
چو در حبس خودی ماندی برون‌آ فیض زین زندانکه تا دل وارهد از غم رود جان جانب جانان