گنج

غزل شمارهٔ ۷۰۷

رنجیده از من میگذشت گفتم چه کردم جان منگفتا ز پیشم دور شو دیگر بگرد من متن
از ما شکایت می‌کنی سر را حکایت می‌کنیما را سعایت میکنی از عشق ما خود دم مزن
تو مرد عشق ما نهٔ جور و جفا را خانهٔتو قابل اینها نهٔ دعوی مکن عشق چو من
ز اندوه و غم دم میزنی بر زخم مرهم مینهیدل میکنی از غم تهی دل از وصال ما بکن
کردند مشتاقان ما در راه ما جانها فداتو میگریزی از بلا آسوده شو جانی مکن
گفتم سرت گردم بگو از هرچه من کردم بگوای چارهٔ دردم بگو دل کن تهی ز اندوه من
بد کردم و شرمنده‌ام پیش تو سرافکنده‌امخوی ترا من بنده‌ام تیغ جفا بر من مزن
ازتوچسان‌بتوان‌گسیخت وزتوچه‌سان بتوان‌گریختخون مرا باید چو ریخت اینک سرم گردن بزن
از فیض دامن در مکش از چاکر خود سر مکشبر لوح جرمش خط بکش بر آتش دل آب زن
گر نگذری از جرم من جان من آن تست و تنتیغی بکش بر من بزن منت بنه بر جان من