غزل شمارهٔ ۷۰۶
در ره دانش بفکر تا بتوان گام زنتا که بجنبد بجنب ورنه بجنبان بفن
دست ز فکرت مدار تا که بحیرت رسیدست طلب بعد از آن در کمر ذکر زن
ذکر چو بر دل زند و اله و مذکور شوچشم و دل و گوش و هوش جمله بدانسو فکن
میبردت فکر و ذکر در ره عرفان و انستا که بمحنت کشد کار دل و جان و تن
چون بمحبت رسی جذبه رسد زانطرفتا کشدت سوی خود تارهی از خویشتن
باز ندانم چها از پس آن رو دهدگم شودت جان و تن وارهی از ما و من
چونکه گرفتی قرار در کنف لطف یارگویدت ای پیک من رو سوی دارامحن
باز فرستد ترا جانب دار العناتا بتو گردد جدا راهبر از راهزن
لطف پیاپی ز یار مینگذارد قراردر کف او اختیار جلّ و عزّ ذوالمنن
تا کی از اقوال فیض دعوی دانش کنیدر ره احوال نیز یکدوسه گاهی بزن