گنج

غزل شمارهٔ ۶۶

سالک راه حق بیا همت از اولیا طلبهمت خود بلند کن سوی حق ارتقا طلب
فاش ببین گَهِ دعا روی خدا در اولیابهر جمال کبریا آئینة صفا طلب
گفت خدا که اولیا روی من و ره منندهر چه تو خواهی از خدا بر در اولیا طلب
سرور اولیا نبیست و زپس مصطفی علی استخدمت مصطفی کن و همت مرتضی طلب
پیروی رسول حق دوستی حق آوردپیروی رسول کن دوستی خدا طلب
چشم بصیرتت بخود نور پذیر کی شودنور بصیرت دل از صاحب انّما طلب
شرع سفینهٔ نجات آل رسول ناخداتساکن این سفینه شو دامن ناخدا طلب
دل بدمم بگوش هوش میفکنند این سروشمعرفت ار طلب کنی از برکات ما طلب
خستهٔ جهل را بگو خیز و بیا بجست و جواز بر ما دعا بجو از دم ما شفا طلب
مفلس بینوا بیا از در ما بجو نواصاحب مدعا بیا از در ما دوا طلب
چند زپست همتی فرش شوی برین زمینروی بروی عرش کن راه سوی سما طلب
چیست سما سمای غیب ممکلت بری زعیبجای بقای جاودان سعی کن آن بقا طلب
نیست خوشی در این سرا کیست به جز غم و عناعیش در این سرا مجو عیش در آن سرا طلب
راحت و امن و عافیت گر طلبی درین جهانزهد و قنوع پیشه کن مملکت رضا طلب
هست طلب بحق سبب گر بسزا بود طلبهر چه طلب کنی چو فیض یاوه مگو بجا طلب