غزل شمارهٔ ۶۵۶
حسن رخ مه رویان از روی تو میبینمدلجوئی دلداران از خوی تو میبینم
هرجا که بود نوری از پرتو روی تستهر جا که بود آبی از جوی تو میبینم
چشم خوش خوبان را بیمار تو میدانممحراب دو عالم را ابروی تو میبینم
گبر و مغ و ترسا را جویای تو میبینمروی همه عالم را واسوی تو میبینم
بلبل بگلستانها از بهر تو مینالدبوی گل و ریحانها از بوی تو میبینم
تشویش دل درهم از زلف تو میدانماسباب پریشانی گیسوی تو میبینم
عاشق سر کو گردد من گرد جهان گردمچون جمله عالم را من کوی تو میبینم
املاک و لطایف را چوگان تو میدانمافلاک و عناصر را من گوی تو میبینم
اندر دل هر ذره خورشید جهان تابیستمن تابش آن خورشید از روی تو میبینم
این عالم فانی را هر دم ز تو، نو از نومن کهنه نمیبینم من نوی تو میبینم
از هیچ صدائی من جز حرف تو نشنیدمهیهات دل هرکس یا هوی تو میبینم
در بحر محیط عشق شد غرق وجود فیضوین چشم گهر بارش واسوی تو میبینم