غزل شمارهٔ ۶۴۳
گر وصل خواهد دلبرم من بیخ هجران بشکنمهجران چو میفرمایدم حاشا که فرمان بشکنم
من خدمت جانان کنم آن را که گوید آن کنمچیزی دگر خواهد چو دل در کام دل آن بشکنم
بر نفس دون غالب شدم چون من به تائید خداهم شوق او کاسد کنم هم ساق شیطان بشکنم
ز آب حیاه حق چون یافتم من زندگیاین مرگ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
تن مینماید جاودان سر در نیارم هم به جانجان و سر و تن هر سه را در راه جانان بشکنم
در لفظها معنی کنم گمگشتهها پیدا کنمتا صورت صورتپرست از راه پنهان بشکنم
زهاد را عارف کنم عباد را واقف کنمتا بت ازین بیرون کشم تا توبهٔ آن بشکنم
زندان جان است این جهان بر وی هوا قفل دهانبازوی خیبرگیر کو تا قفل و زندان بشکنم؟
با تیغ مهر مرتضی گردن زنم بوبکر راهم سر بِبُرَّم از عُمَر هم پای عثمان بشکنم
از آب من گردان بود من نان گردون کی خورمچون جوی من دریا شود گردون گردان بشکنم
مهر ار نگردد گرد من داغ کسوفش بر نهمگر مَهْ نسازد گوشهاش چون گوشهٔ نان بشکنم
بهرام اگر تیرم زند با زهرهاش زهره درمهم تاج برجیس افکنم هم تخت کیوان بشکنم
خاک ار شود بر من گران چون گرد بر بادش دهمبیخ عناصر بر کنم ارکان ارکان بشکنم
ای فیض تا کی شور و شر بر خویشتن زن این بترتا چند گویی بیهده این بشکنم آن بشکنم