گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۰

درین گلشن من بیدل به بوی یار می‌گردمپی گنجی درین ویرانه همچون مار می‌گردم
سپهر عالم جانم طرار نقش امکانمبه گرد مرکز توحید چون پرگار می‌گردم
بلی‌گوی و بلاجویم قضا چوگان و من گویمبرای خود نمی‌پویم به حکم یار می‌گردم
بری زین باغ تا چینم هزاران جور می‌بینمبرای آن گل خودرو به گرد خار می‌گردم
نپیچم روی از تیرش نپرهیزم ز شمشیرشسر از بهر فدا دارم پی این کار می‌گردم
قرار و صبر برد از من تمنای وصال اوهوای آشیان دارم که چون طیار می‌گردم
به نزد دوست خواهم شد برای تحفه مجلسدُری شایسته می‌جویم درین بازار می‌گردم
دوای درد عاشق را مگر یابم نشان از کسدرین بازار در دکان هر عطار می‌گردم
نیاید بر منش رحمی طبیب عشق را هرچنددرین بازار عطاران من بیمار می‌گردم
قلندر نیستم گرچه در صورهٔ لیک در معنیورای عالم صورت قلندروار می‌گردم
عزیز هردو عالم می‌شوم چون خاک ره گردمچو عزت‌جو شوم در هردو عالم خوار می‌گردم
جهان بر من شود حاکم چو او را دوست می‌دارمبرد فرمان من عالم چو زو بیزار می‌گردم
زنم بر عالم استغنا قناعت چون کنم پیشهشوم محتاج هر ناکس چو بر دینار می‌گردم
به غفلت عمر خواهد رفت بس کن گفت‌و‌گو ای فیضچو از دستم نیامد کار بر گفتار می‌گردم