غزل شمارهٔ ۵۹۵
چو دل در عشق میبستم ز خود خود را رها کردمملامت را صلا دادم سلامت را دعا کردم
نظر چون سوی من افکند دلدار از سر مستیز خود رفتم بهخود باز آمدم بیخود چهها کردم
لبش درمان جان شد چشمش اسرار محبت گفتز روی یار تحصیل اشارات و شفا کردم
قرار دل در آن دیدم که گیرم جای در زلفشقراری یافت دل در بیقراری جابهجا کردم
ندانستم در اول بندگی عشقست و دین رندیدر آخر عمر را در عشق و در رندی قضا کردم
حیات جاودان در عشق و در جان باختن دیدمزدم خود را به تیغ عشق جان و دل فدا کردم
چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزودیجفا کن جور کن جانا غلط گفتم خطا کردم
رهم بستی دلم خستی بدم گفتی نمیگوئیچرا بستم چرا خستم چرا گفتم چرا کردم
بهزیر لب نهان میگفت چون نی در غم ما فیضبهجانت هرچه کردم شکر کن کانها بجا کردم