غزل شمارهٔ ۵۸۰
میدمد هر دم خیالت روحی اندر قالبمروز میگردد ز خورشید دلافروزت شبم
میتپد دل شمع رویت را چو میبینم ز دورچون شدی نزدیک چون پروانه در تاب و تبم
من که تاب دیدن رویت نمیآرم چسانطاقت آن باشدم تا لب گذاری بر لبم
چون خیالت دم بدم در اضطراب آرد مراپس وصالت تا چه خواهد کرد با روز و شبم
جان و دل سوزد فراقت وصل دین غارت کندای فدایت جان و دل وصل تو دین و مذهبم
با تو بودن بیتو بودن هیچیک مقدور نیستچارهٔ سازد مگر فریاد یارب یاربم
نیست پایانی رهت را راه خود مقصود نیستماندهام حیران ندانم چیست آخر مطلبم
فیض عشقست این شکایت ترک کن تسلیم شومهر ورزم جان کنم تا هست جان در قالبم