گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۸

از کش مکش خرد بتنگ آمده‌اموز نام پسندیده بننگ آمده‌ام
از بس که ز خویش ناخوشیها دیدمبا خویش چو بیگانه بجنگ آمده‌ام
تا دیو فکنده‌ دام افتاده بدامتا نفس گشاده کف بچنگ آمده‌ام
یکذره نماند نور اسلام بدلگوئی که بتازه از فرنگ آمده‌ام
شد روی دلم سیاه از زنگ گناهاز کشور روم سوی زنگ آمده‌ام
شهوت چو نماند در غضب افزودماز خوک چرانی به پلنگ آمده‌ام
گر رنگ امید نیست بر چهرهٔ فیضاز سیلی بیم سرخ رنگ آمده‌ام