غزل شمارهٔ ۵۵۹
عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدلامشبم این نکته روشن گشت از آنشمع چگل
شور عشقی در سرم هر لحظه افزون میکندلطف شیرینی که هر دم میرسد از راه دل
صحبتی داریم با هم بیغباری از رقیبعشرتی داریم خوش بیزحمتی از آب و گل
قاصد و پیغام هر دم میرسد از جان بجانمیبرد هر لحظه پیکی نامهٔ از دل بدل
گاه لطف و گاه قهر و گاه ناز و گه نیازگه کنارو گه کناوه گاه عزو و گاه دل
میرسد از پیچ زلفی تا بشی هر دم بجانمیفتد از مهر روئی پرتوی هر دم بدل
نی غم مهجوری و دوری نه منع ناصحیدل بر دلدار دایم جان بجانان متصل
منبع هر لطف و زیبائی و خوبی اوست فیضاز دو عالم شو بآن معشوق یکتا مشتغل
بر سر هر دو جهان نه جان و در راهش فکنو ز جمیع ماسوی یکبارگی بردار دل