غزل شمارهٔ ۵۵۸
دلم بحر و عشق تو در وی نهنگنهنگی که جا کرده بر بحر تنگ
هزاران هزار ار غم آید بدلکند جمله را لقمهٔ عشق شنگ
غمم بر سر غم نه و شاد باشدل عاشق از غم نیاید به تنگ
غمی کز تو آید بشادی خورمکه تلخ از تو شیرین و صلحست جنگ
بقربان کفر سر زلف توهمه چین و ماچین خطا و فرنگ
سوی بوستان گر خرامی بنازبر ایمان بود کفر را عار و ننگ
ترا فیض چون عشق شد دستگیردرین راه پایت نیاید به سنگ