گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۹

ای دهانت تنک شکر لعل لب کان نمکنیستم گر قابل بسیار از آن باری کمک
وه چه رفتار و چه گفتار و دهانست و میانای ز سر تا پای شیرین وی ز پا تا سر نمک
چشم و ابرو خط و خال و زلف و گیسو خدوقدلطف صنع ایزدی را شاهد آمد یک بیک
از نگاهی می‌توانی عالمی بی‌خود کنیزانچه میخواهم ز تو دستی تهی بر مردمک
ای که میپرسی چه‌سان او با کسان سر میکندمیکند لطفی ولی با عاشقانش کمترک
خواستم کامی ز لعلش لب گزید آنگه مکیدیعنی هرگز نخواهد شد لب حسرت بمک
گفت جای ماست دل مگذار غیری را در آنکان بود با دیگران مانند بوبکر و فدک
گفتمش در وصل خواهی کشتنم یا در فراقگفت بی‌تابی مکن خواهیم کردن زین دو یک
داد من از خود بخواهد خواست روزی آن صنمگر تو داری فیض شکی من ندارم هیچ شک