گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۸

در دلم تا جای کرد از لطف آن رشگ ملکغیر او تا ثبت کردم غیرت او کرد حک
گفت فارغ ساز بهر من فان القلب لیگفتمش از جان برم فرمان فان الامر لک
رو بوصل تو نبردم چند گشتم کو بگوای دل سرگشته خون شووزره چشمم بچک
اشگ خونین از جگر میریز بر روی زمینآه آتشناک ار جان میرسان سوی فلک
در جحیم نفس باشی چند با شیطان قریندر بهشت جان در آی و همنشین شو با ملک
گر تو مردی با هوای نفس میکن کارزارور نه مانند زنان چادر بسر بند و لچک
بگذر از دنیای دون وسعی کن بهر جنانبهر حورالعین گذر کن زین عجوز مشترک
او بدور تو محیطست و توئی غافل ازودر میان آب و غافل ز آب میباشد سمک
آب و تابی در سخن باید که تاثیری کنداشک و آهی بایدت ای فیض آوردن کمک