گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۱

شکرلله که شد عیان ره حقیافت جانم درین جهان ره حق
پیشتر ز آنکه پا زره مانددید چشم دلم عیان ره حق
در تنم بود مرغ روح قریببرد او را به آشیان ره حق
در پس پرده ره عیان دیدمدیدم از رهزنان نهان ره حق
در طلب خون دل بسی خوردمنتوان یافت رایگان ره حق
از برونش سؤال می‌کردمبود در جان من نهان ره حق
همه کس را نمی‌دهند نشانهست مخصوص عاشقان ره حق
ای بسا عاقلی که آمد و رفترو نهان ماند در جهان ره حق
فیض در خودبخود سفر میکنکه ترا در دلست و جان ره حق