گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۲

بهرزه شیفته شد دل بهر خیال دریغنبرد ره بتماشای آن جمال دریغ
بسوی عشق حقیقی نیافتیم رهیفدای دوست نکردیم عمر و مال دریغ
ببوم سینه نکشتیم تخم مهر و وفانخورد هیچ دل ما غم مآل دریغ
خیال وصل بسی پخت این دل پر شوربدست هیچ نیامد از آن خیال دریغ
تمام عمر بعشق مجاز فانی رفتبماند جان ز حقیقت در انفعال دریغ
نخورد جان غم جانان درینجهان روزیگذشت در غم بیهوده ماه و سال دریغ
گذشت عمر بمهر بتان سنگین دلبعشق حق ننمودیم اشتغال دریغ
نشست زنگ حوادث بر آینهٔ دل مانتافت پرتو آن حسن بی‌زوال دریغ
ز عشق نیست به جز نام فیض را افسوسز دوست نیست بدستش به جز خیال دریغ