غزل شمارهٔ ۵۲۱
گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغنه روزگار بماند و نه روزگار دریغ
برفت عمر بافسانه و فسون افسوسگذشت وقت به بیهوده و خسار دریغ
نکردهام همهٔ عمر یک عمل حاصلنبودهام نفسی با تو هوشیار دریغ
هر آنچه گفتم و کردم تمام ضایع بودبهرزه رفت مرا روز و روزگار دریغ
بپار گفتم کامسال کار خواهم کردگذشت عمر من امسال همچو پار دریغ
زهر خموشی بیباد تو هزار افسوسزهر سخن که نه حرف تو صد هزار دریغ
زهر چه بینم و رویت در آن نمیبینمهزار بار فسوس و هزار بار دریغ
نه یک فسوس و ده و صد که بیحساب افسوسنه صد دریغ و هزاران که بیشمار دریغ
غنیمتی شمر این یکدو دم که ماند ای فیضبکار کوش نگو رفت وقت کار دریغ