غزل شمارهٔ ۴۷۱
درد دل ما ز یار ما پرساحوال نهان ز آشنا پرس
چون بنده خدای را شناسداوصاف خدا هم از خدا پرس
سرّ اسماء ملک ندانداو ادنی راز مصطفی پرس
رازی که خدا بمصطفی گفتاز غیر مجوز مرتضا پرس
کی میداند اسیر تقدیراسرار قدر هم از قضا پرس
این مسئله متقیان ندانندافسانهٔ عشق را ز ما پرس
سر را از کبر ساز خالیآنگاه سخن ز کبریا پرس
زین شیفته حال دل چه پرسیزان زلف بجو و از صبا پرس
گر فیض خمش کند ز گفتنسر خمشی ز گفتها پرس