غزل شمارهٔ ۴۶۰
گوشهٔ چشمی بسوی دردمندان کن بنازتا به بینی روی ناز خود بمرآت نیاز
آنکه از خود رفت از دیدار تو بازار رختباز میآید بخود چشمی کند گر باز باز
ناز کن هرچند بتوانی که عاشق میکشدعاشقان را مغتنم باشند ز اهل ناز ناز
چون بخاطر بگذرانی اینکه راهی سر دهیدر زمان آن ناز را آیند جانها بیشواز
مست بیرون آی و از مستان عشقت جان طلبنا کند جانها بسویت بهر سبقت تر کتاز
چشم مستت را بگو تا بنگرد از هر طرفچون گذر آری بعمری بر اسیران نیاز
چون گذر آری بر اهل دل توقف کن دمیتا شود چشم نظر بازان بر آن رخساره باز
بر درت خوار ایستاده از تو خواهم یکنظرای بصد تمکین نشسته بر سریر عزّ و ناز
آنکه رویت دیده یکباره دگر بنماش رویتا کند چشمی بروی دلگشایت باز باز
چند باشم در امید و بیم وصل و هجر تودل مبر یا جان ببر ای دلنواز جان گداز
در فراق خود مسوزانم بده کامم ز وصلرحم کن بر زاریم جز تو ندارم چاره ساز
روی آتشناک بنما تا بسوزد بیخ غمدر فراقت فیض را تا چند داری در گداز