گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۹

خویش را اول سزاوارش کنیدآنگهی جان در سر کارش کنید
غمزهٔ از چشم شوخش وا کشیدفتنه در خوابست بیدارش کنید
گر ندارد از غم عاشق خبرساغری از عشق در کارش کنید
پیش روی او نهید آئینهٔدر کمند خود گرفتارش کنید
گر بپرهیزد دل بیمار ازوشربتی زان چشم در کارش کنید
یابه بیماری جان تن در دهیدیا حذر از چشم بیمارش کنید
خار منعی گر زند دل خسیبادهٔ گلرنگ در کارش کنید
گر نسازد با جفای دوست دلبا فراق او شبی یارش کنید
بار عشق ار بر ندارد دوش فیضکارهای عاقلان بارش کنید