غزل شمارهٔ ۴۲۷
در جان و دل چو آتش عشقش علم کشیدسلطان صبر رخت به ملک عدم کشید
مهرش چو جای کرد در اوراق خاطرمبر حرفهای غیر یکایک قلم کشید
دل را که بود طایر قدسی بریخت خونشوخی نگر که تیغ بصید حرم کشید
شد زنده سر که در قدم دوست خاک شدجان مرد چون ز درگه جانان قدم کشید
در بزم عشق هرکه به عیش و طرب نشستبس جرعها ز خون جگر دم بدم کشید
گرچه بسی کشید دلم از شراب عشقاز جام بود خم و سبو بحر کم کشید
ز نهار فیض دست مدار از شراب عشقتا آنزمان که بحر توانی بدم کشید