گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۶

سوخت هرچند دل بجان نرسیدکارد غم به استخوان نرسید
جان بسی کند و روی یار ندیددست کوشش باستخوان نرسید
یای خواهش ازین جهان کندمدست کوشش بدان جهان نرسید
خواستم تا به آسمان برسمدست کوته به نردبان نرسید
خواستم دل ز غم بپردازمدست رازم بهم زبان نرسید
غصه این و آن دلم خون کردقصه دل به این و آن نرسید
غمگساری نماند در عالمبکسی از کسی فغان نرسید
از غم جان خبر نشد دل راناله دل بگوش جان نرسید
بس دعائیکه از زمین برخواستبازگشت و بآسمان نرسید
غم پیری نخورد پیر سپهربفغان دل جوان نرسید
غم جانی نخورد جانانیدل زاری بدلستان نرسید
سوخت پروانه شمع رحم نکردگل بفریاد بلبلان نرسید
ناله هرچند از دلم افروختشرری رو به آسمان نرسید
از خوش آنکسکه تازه آمد و رفتنو بهارش بمهر جان نرسید
هرکه چون فیض دل ز دنیا کندبره عقبیش زیان نرسید