غزل شمارهٔ ۴۱۹
بیاد یار در خلوت نشستم تا چه پیش آیدره اغیار را بر خویش بستم تا چه پیش آید
چو دیدم پای سعی خویش در ره بسته، بگشایمبسوی رحمت حق هر دو دستم تا چه پیش آید
چشیدم در ازل یکجرعه از خمخانهٔ عشقشهنوز از نشأهٔ آن باده مستم تا چه پیش آید
بت من هستی من بود تا دانستم این معنیبه نیروی یقین این بت شکستم تا چه پیش آید
گشودم از میان خویشتن ز نار شیطان راکمر در خدمت الله بستم تا چه پیش آید
ندیدم چون کسی را غیر حق کاری تواند کردامید از ما سوای حق گسستم تا چه پیش آید
شکستم آرزوی نفس را در کام جان یکیکز دست نفس و شیطان هر دو جستم تا چه پیش آید
بقرص نان خلقانی قناعت کردم از دنیاز حرص آز و رنج خلق رستم تا چه پیش آید
بصورت کار من شد پیش و در معنیش پس دیدمازینمعنی بصورت پس نشستم تا چه پیش آید
خجل گشتم ازین گفتار بی کردار و بس کردمدهان خویش را چون فیض بستم تا چه پیش آید