گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۸

زهر فراق نوشم تا کام من برآیدبهر وصال کوشم تا جان ز تن برآید
دل بر جفا نهادم تا می‌توان جفا کناز جان کشم جفایت تا کام من برآید
تخم وفات در جان کشتم که چون بمیرمشام وفا پس از مرگ از خاک من برآید
گر بی‌وفاست معشوق کان وفاست عاشقعاشق وفا کند تا از خویشتن برآید
وقف تو کرده‌ام من جان و دل و سر و تندر خدمتم سراپا تا جان ز تن برآید
هر کو سفر گزیند تا مقصدی بیابدباید غریب گردد ز اهل و وطن برآید
چون در سفر تو باشی صد جان فدای غربتگر ره‌زنی تو مقصود از راهزن برآید
در حضرتت برد فیض پیوسته ظن نیکوانجام هر مهمی از حسن و ظن برآید