غزل شمارهٔ ۴۰۲
جان از لطافت بدنش تازه میشوددل از حلاوت سخنش تازه میشود
هر دم حیات تازه از آن خط بدل رسدگوئی که دم بدم چمنش تازه میشود
او میکند تبسم و من میروم ز خودمستیم هر دم از دهنش تازه میشود
چون غنچه بیندم شکفد چون گل از نشاطگوئی که دل ز حزن منش تازه میشود
تا بشکند دلم شکند زلف دم بدمدر دل جراحت از شکنش تازه میشود
گل گل شگفته میشود از روی نازکشجائی چه بشنود سخنش تازه میشود
چون در خیال کس گذرد لطف آن ذقندر دم طراوت ذقنش تازه میشود
یکبار هر که در رخ خوبش نظر فکندیابد دلش روان و تنش تازه میشود
بگذار فیض حرف بتان از خدا بگوجان از خدا و از سخنش تازه میشود