گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۱

؟عشق توبه شکستیم تا دگر چه شوددلی بعهد تو بستیم تا دگر چه شود
شدیم باز گرفتار دانهٔ خالیز دام توبه بجستیم تا دگر چه شود
بیک نگاه که کردی ز خویشتن رفتمز چشم مست تو مستیم تا دگر چه شود
گرفته ساغر می ترک زاهدی کردیمشراب خانه نشستیم تا دگر چه شود
عنان به مستی دادیم تا چه پیش آیدز هوشیاری رستیم تا دگر چه شود
فکنده سبحه ز دست در هوای مغبچکانبسو منات نشستیم تا دگر چه شود
برای آنکه مگر با خدای پیوندیمز هر دو کون گسستیم تا دگر چه شود
نبود غیر دلی فیض را و آنرا همبشست زلف تو بستیم تا دگر چه شود