گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۹

دل بستم اندر مهر او تا او برای من شودبیگانه کشتم از دو کون تا آشنای من شود
مهرش بجان میکاشتم تا بر دهد مهر و وفادردش بدل می داشتم کاخر دوای من شود
او را سرا پا من نخست مهر و وفا پنداشتمکی گفتمی کان بی‌وفا جور و جفای من شود
پروردم آن بالا بناز تا کش شبی در بر کشمکی این گمان بردم که او روزی بلای من شود
گفتم نخواهد کرد او بر من کسی را اختیارکی گفتم او را مدعی آخر بجای من شود
گشتم بدل خار غمش کارد گل شادی بباردر خاطرم کی میخلید کو غم فزای من شود
گفتم تواند بود فیض در خدمتت بندد کمرگفتا شود تاج سران گر خاک پای من شود