گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۱

اگر سوی شام ار بری میروداجل آدمی را ز پی میرود
دلا سازره کن که معلوم نیستکزین خاکدان روح کی میرود
دی عمر آمد بهاران گذشتبهاران گذشتند و دی میرود
بهر جا دلت رفت آنجاست جانسرا پای دل را ز پی میرود
دل تو چه شخص و تنت سایه استبهر جا رود شخص فی میرود
دل اندر خدا بند و بگسل ز خلقکه آخر همه سوی وی میرود
از آن روی دل در خدا کرد فیضکه لاشیء دنبال شیء میرود