گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۶

دل عالم حسن تو کی رنج و تعب بیندگر عالم عقل آید صد عیش و طرب بیند
در عالم عقل آنکو چشم و دل او وا شدگلهای طرب چیند اسرار عجب بیند
از عقل اگر آرد رو سوی جناب عشقاز جلوهٔ هر مربوب رخساره رب بیند
آیات کلام حق آن خواند و این فهمداین لذت لب یابد آن صورت لب بیند
ماند بکسی دانا کو روز ببیند حسنخوانندهٔ بی دانش آنرا که بشب بیند
اسرار طلب می کن چون داد طرب میکنور نه دهدت اجری چون صدق طلب بیند
سرباز درین نعمت تن ده بغم و محنتدر تربیت جان کوش تن گرچه تعب بیند
عارف که بود گم نام از جاه و حسب ناکاممعروف شود آنجا صد نام و لقب بیند
گر رنج برد حاجی صد گنج برد حاجیسهلست اگر در ره یغمای عرب بیند
گر فیض بود خشنود از هرچه ز حق آیدحق باشد از او راضی پاداش ادب بیند