غزل شمارهٔ ۳۶۳
این فقیهان که بظاهر همه اخوان همندگر به باطن نگری دشمن ایمان همند
جگر خویش و دل هم ز حسد میخایندپوستین بره پوشیده و گرگان همند
تا که باشند در اقلیم ریاست کاملدر شکست هم و جوینده نقصان همند
واعظان گرچه بلیغند و سخندان لیکنگفتن و کردن این قوم کجا آن همند
آه ازین صومعهداران تهی از اخلاصکز حسد رهزن اخلاص مریدان همند
سادهلوحان که ندارند زادراک نصیبرستهاند از همه آفات و محبان همند
زاهد و عارف و عابد همه بر درگه حقخواجه شأنان هم و بنده و سلطان همند
خوب رویان جهان مظهر لطفند ولیمست چشمان هم و خسته مژگان همند
دردمندان مجازی که جگر سوختهاندچون نشستند بهم شمع شبستان همند
گاه سازند بهم گاه ز هم میسوزندهمد مانند گهی گاه رقیبان همند
اهل صورت که ندارند ز معنی خبریهمه در رشک زر و سیم فراوان همند
خویش با خویش چرا شور کند در تلخیپنج روزی که برین مائده مهمان همند
مجلسی را که نه از بهر خدا آرایندتا نشستند بهم رهزن ایمان همند
اهل بزمی که در آن حضرت دانائی نیستبملاهی و مناهی همه شیطان همند
فیض خاموش ازین حرف سخن کوته کناز گروهی که در ایمان همه اخوان همند