غزل شمارهٔ ۳۵۹
غمزهٔ چشم پرفنت سحر حلال میکندبیسخن آن لب و دهان وصف جمال میکند
بسکه ز معنی جمال یافته صورتت کمالجلوهات از جمال خود سلب کمال میکند
زینهمه حسن و دلبری بستن چشم چون توانزاهد بی بصر عبث جنگ و جدال میکند
کندن دل چه سان توان از رخ و زلف دلبرانصنع جمال آفرین عرض جمال میکند
بیخبری ز حسن خود ورنه ز خویش میشدیکار تو نیست، دیگری غنج و دلال میکند
بر دل هر که بگذری روح رون کند گذربر دلت آنکه بگذرد یاد جبال میکند
آن ستمی که میکنی هر نفسی بجان فیضدشمن اگر کند بکس در مه و سال میکند