گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۴

در کار دینم مرد مرد عقل این تقاضا می‌کندوز شغل دنیا فرد فرد عقل این تقاضا می‌کند
تقویست زاد ره مرا علم است چشم و زهد پاره شاهراه مصطفی عقل این تقاضا می‌کند
دنیا نمیخواهم مگر باشد تنم را ما حضرتن مر کبستم در سفر عقل این تقاضا می‌کند
حرفی نخواهم زد جز آه اسرار می‌دارم نگاهدارم ز کتمان صد پناه عقل این تقاضا می‌کند
صد گون مدارا می‌کنم تا در دلی جا میکنمدشمن ز سر وا میکنم عقل این تقاضا می‌کند
احکام دین را چاکرم راه مبین را یاورمبر خویشتن خود داورم عقل این تقاضا می‌کند
با اهل علمم گتفگوست و ز سرکارم جستجوستبا جاهلانم خلق و خوست عقل این تقاضا می‌کند
چون غایت هرره خداست هرره که میپویم‌رواستلیکن من و این راه راست عقل این تقاضا می‌کند
من بعد فیض و عاقلی ترک هوا و جاهلیفرمانبری بی‌کاهلی عقل این تقاضا می‌کند