غزل شمارهٔ ۳۵۳
عاقل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکندغافل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
در فکر اویم صبح و شام در ذکر خیر او مدامکاهل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
حقم سراپا حقپرست بر من ندارد دیو دستباطل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
میلم همیشهسوی اوستسوئی بغیر ازسوی دوستمایل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
در کار آن خورشیدوش چشمم چو تیر غمزهاشکاهل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
برداشتم خود را ز پیش دیگر میان او و خویشحایل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
در عشق تا گشتم علم علمم فزاید دم بدمجاهل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
هر چه او کند من راضیم هر چه او دهد من قانعمسایل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
عشقش بود در جان چو تن جز عشق او را فیض منقابل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند