غزل شمارهٔ ۳۴۶
هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کندهر چه از هر که شنیده است فراموش کند
تا ابد از دو جهان بیخبر افتد مدهوشهر که یک جرعه می از ساغر ما نوش کند
لذت مستی بیباده ما هر که چشیدکی دگر یاد شراب و هوس هوش کند
هر که دید است رخ او ندهد گوش به پندچشم خود وقف بر آن زلف و بناگوش کند
افسدوهاست شه عشق که در قریهٔ دلهرچه یابد همه را بیخود و مدهوش کند
ز آسمان بهر نثارش طبق نور آیدسینهٔ خویش بر اسرار چو سرپوش کند
پخت دل ز آتش سودای غم بیهودهفیض مگذار که این دیک دگر جوش کند