غزل شمارهٔ ۳۲۲
بوی رحمان از یمن آمد دل و جان تازه شددل چه و جان چه جهان از بوی رحمان تازه شد
آن شراب کهنه چون بر سر دوید از لطف آنهم دماغ و هم دل و هم عقل و هم جان تازه شد
نفخهٔ بگذشت زان بو بر زمین و آسمانهم زمین و هم زمان هم چرخ گردان تازه شد
زان نسیمی در چمن شد سرو از رفتار ماندگل تجلی کرد و بانگ عندلیبان تازه شد
نفخهٔ زان رفت تا عقبی قیامت زان طپیدعالمی از نو بنا شد جان بجانان تازه شد
نفخهٔ زان در نعیمستان جنت اوفتادهم بهشت و هم حور و غلمان تازه شد
چون نقاب زلف از روی چو مه یکسو فکندظلمت کفر از میان برخواست ایمان تازه شد
فیض در طور حقیقت شعرهای تازه گفتشاعرانرا هم ز نظمش طرز دیوان تازه شد