گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۱

مرد آن باشد که چون او را رهی بنموده شددر همان ساعت بیای همتش پیموده شد
مرد آن باشد که چشم و گوش و دست و پای اوجمله در راه خدا بهر خدا فرسوده شد
مرد آن باشد که دنیای دنی را چون شناختهمت عالیش از لذات آن آسوده شد
مرد آن باشد که آتش در هوای نفس زدپیش از آن کاندر لحد ارکان چشمش توده شد
مرد آن باشد که بهر جلوه انوار حقکرد صیقل تا که مرآت دلش بزدوده شد
مرد آن باشد که او هرچند علم آموخت بازکرد کوشش تا دگر بر دانشش افزوده شد
مرد آن باشد که کرد او غسل در اشک ندمدست و پایش چون بلوث معصیت آلوده شد
عمر صرف گفتگو کردیم و کس فیضی نبردخود خجل گشتیم از خود سعی ما بیهوده شد
ای دریغا خلق را گوش پذیرفتن کرستآنچه گفتی فیض در پند کسان نشنوده شد