غزل شمارهٔ ۳۱۵
ندادم دل بعشق و جان روان شددریغا حاصل عمرم زیان شد
بتن تا میرسیدم جان شد از دستبجان تا میرسیدم از جهان شد
نفس تا میزدم می شد بغفلتمکان تا گرم میکردم زمان شد
مرا در خواب کرد انفاس و بگذشتز خود غافل شدم تا کاروان شد
شدم تا بر خدا بندم هوا بردچنین میخواستم دل را چنان شد
همه عمرم درین اندیشه بگذشتکه عمرم صرف باطل شد همانشد
بغفلت رفت عمر و فکر غفلتندانستم چه سان آمد چه سان شد
اگرچه فکر غفلت هوشیاری استولی راضی بآن کی میتوان شد
نبردم بهرهٔ از عمر صد حیفکه جان فیض بیجان از جهانشد
خوش آنکو گشت دلدارش دلارامغم جانانش جان افزای جان شد