گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۱

از پی آن نکار خواهم شددر ره او غبار خواهم شد
قصه غصه شرح خواهم کردبر دل یار بار خواهم شد
خون دل را زدیده خواهم ریختدر غم عشق زار خواهم شد
چند بیهوده بگذرانم عمربر سر کار و بار خواهم شد
خویش را کارنامه خواهم ساختغیرت روزگار خواهم شد
همچو مجنون و وامق و فرهادشهرهٔ هر دیار خواهم شد
عقل رسمیست موجب غفلتبجنون هوشیار خواهم شد
زان لب و چشم مست خواهم گشترفته رفته ز کار خواهم شد
فیض اگر جان نثار او نکندتا ابد شرمسار خواهم شد